/ 1 نظر / 10 بازدید
شعیب فرامرزی

سلام من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم نه از شیر و پلنگ ، از این همه روباه می ترسم مرا از جنگ رو در روی میدان گریزی نیست ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم اصولا من نمیدانم چرا از چاه می ترسم اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما نه از سختی راه ، از سستی همراه می ترسم من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمیترسم من از نفرین یک مظلوم ،از یک آه می ترسم من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم مرا از داریوش و کورش و این جمله ، باکی نیست من از قداره بندان مرید شاه می ترسم